ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

مصاحبه " سخن معلم " با مادر آقای محمد داوری


مصاحبه " سخن معلم " با مادر آقای محمد داوری


" محمد داوری " فعال صنفی - مدنی ، عضو شورای مرکزی سازمان معلمان ایران و مسئول آموزش و اطلاع رسانی آن و نیز سردبیر سایت سحام نیوز ارگان حزب اعتماد ملی بیش از ۲۴ روز است که در بازداشت و در بند ۲۰۹ به سر می برد . مادر او که اهل بجنورد است برای پیگیری امور فرزندش به تهران آمده است . " سخن معلم " بنا بر وظیفه صنفی و رسالت خبرنگاری بر آن شد تا مصاحبه ای کوتاه با ایشان انجام دهد . این مصاحبه را در زیر می خوانید :


خانم داوری از گذشته ایشان بگویید .
مادر :
وقتی بچه بود چند تا نان خمیر پخت می کردم در تنور که فردا این ها می روند مدرسه به این ها پول بدم .
به محمد اگر 100 تومن می دادم تا هفته بعد می دیدم این 100 تومن تو جیبشه .
محمد مسجد می رفت . همیشه با وضو بود.قرآن می خواند و نمازش هیچ موقع ترک نمی شد .هر موقع مسجد شروع می شد اول نفر محمد بود .در بسیج هم فعال بود.همه اهل محل به من می گفتند که آفرین و شیری که به او داده ای حلالش باشد ...
به من می گفتند با این که پدر ندارد اما بچه ها یت را خوب تربیت کرده ای .من بچه سالمی را به جامعه تحویل داده ام اما الان نمی دانم در زندان چه بلایی به سرش آورده اند ...

از مسئولان چه درخواستی دارید ؟
مادر :
من فقط از خدا می خواهم که همه را نجات دهد .محمد یک خبرنگار است و وظیفه خبرنگار تهیه خبر است .کار بدی که نکرده است . بعد او را ببرند و بگویند چه و چه !
مگر محمد من چه کار کرده است ؟

محمد چند سال است که درتهران زندگی می کند ؟
مادر :
فکر می کنم حدود 6 سال است که اینجاست .
عاشق معلمی است .عاشق فعالیت برای بچه ها .دانش آموزانش خیلی او را دوست داشتند .این قدر معلم خوبی بود که در شهرستان ما عضو شورای شهر شد .هر موقع مشکلی پیش می آمد به او مراجعه می کردند .از دانش آموزانش همیشه دفاع می کرد .

محمد کی به جبهه رفت ؟
مادر :
دقیق یادم نمی آید . اما فکر می کنم اول راهنمایی بود .یک سال تو جبهه بود در صف مقدم .

گفتید ایشان اول راهنمایی به جبهه رفت .چگونه ایشان را ثبت نام کردند ؟
مادر :
ما اول خبر نداشتیم .او فرار کرده بود .همسایه ها می آمدند و می گفتند که پسر تو بچه های ما را به جبهه برده است.من می گفتم که خودشان رفته اند اما آن ها می گفتند که بچه تو آن ها را برده است !

محمد جانباز هم بوده است ؟
مادر :
بله . بچه من جانباز هم بوده است .در بدن ایشان الان هم ترکش است ولی ما خبر نداشتیم !
ما بعدا شنیدیم که او را به بیمارستان اهواز برده اند .وقتی که آمد چشم هایش جایی را نمی دید !
هنوز هم ترکش هایش هم در پایش هست ... وقتی بمب شیمیایی انداختند دوستانش گفتند که اوناپدید شده است !
بعدا همه می گفتند که او تمام خواهد کرد .الان هم که ...

محمد کی پدرش را از دست داد ؟
مادر :
وقتی بچه هایم کم سن و سال بودند پدرش فوت کرد . پدرش مریض بود .یک پایش فلج شده بود . دکترها می گفتند آمپولش را عوضی زده اند .یک ماه در بیمارستان بود و محمد هم در مشهد درس می خواند .
از مشهد محمد می آمد و می گفت مادر تو نرو بگذار من پیش بابا بمانم ...

شما تنها از بجنورد آمده ای ؟
مادر :
بله ، من تنها آمده ام و آمده ام که پیش پسرم بمانم .
در تهران کسی را ندارم که مرا به دادگاه ببرد .نمی دانم با چه کسی و به کجا بروم تا پسرم را آزاد کنم .
من از مسئولان می خواهم که اگر آزادش نمی کنند مرا هم پیش او را ببرند تا پیش پسرم بمانم ...

از خصوصیات محمد بگویید .
مادر :
اخلاق محمد خیلی عالی است .محمد به اندازه پدرش برای برادرانش زحمت می کشید. شایدهیچ پدری برای بچه هایش از این کارها نکند اما محمد خیلی به خانواده کمک می کرد .

از این که پسرتان در زندان هست الان چه احساسی دارید؟
مادر :
من از این که بچه ام در زندان هست خیلی ناراحتم ولی افتخار می کنم که او به وظیفه اش عمل کرده است . من به او افتخار می کنم. بچه سالمی به جامعه تحویل دادم ولی از فعالیت او به خاطر وظیفه اش ناراحت نیستم !
بالا خدا ... پایین هم خدا

شما با آقای کروبی دیدار داشتید . ایشان چه گفتند ؟
مادر :
ما پیش آقای کروبی رفتیم .آقای کروبی گفت : " خودم آوردم ، خودم هم تا آخرش هستم و از او دفاع خواهم کرد .من از حق او دفاع خواهم کرد .کسی او را مجبور نکرد و من او را آوردم و وظیفه دارم تا آخر از او دفاع کنم .من از آقای کروبی تشکر کرده و می کنم .آقای کروبی گفت که نامه نوشته است و پیگیر کار ایشان هستم و شما هم باید کارهای او را دنبال کنید .
آقای کروبی گفت که به دستور من کارها را انجام داده است و مسئولیتی متوجه آقای داوری نیست .
البته در شهرستان بجنورد خیلی از مردم جمع شده اند تا کاری برای محمد بکنند .

محمد دفعه اولش که نیست به زندان رفته است . آن موقع چه احساسی داشتید و الان چه احساسی دارید ؟
مادر :
آن دفعه خیلی نگران نبودم ولی این دفعه خیلی نگرانم .
خیلی نگرانم ...

اگر صحبت دیگری دارید بفرمایید .
مادر :
فقط پسرم را آزاد کنید ...

هیچ نظری موجود نیست: