ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

23 اسفند 1385 سال روز " رستاخیر خود آگاهی صنفی - اجتماعی معلمان " گرامی باد












روز سه شنبه بود ، 23 اسفند سال 1385 ...


با یکی از همکاران مدرسه قرار گذاشتم که با هم و با موتور یک بلند گو را به میدان بهارستان ببریم .


ساعت 9 صبح حرکت کردیم .


یکی از همکاران زنگ زد و گفت که میدان بهارستان را پر از نیرو کرده اند و به هر کسی  که مظنون می شوند او را بازداشت می کنند ، این جا نیا !


با این حال چون با آقای محمد داوری که فعلا در زندان هست قرار گذاشته بودم به بهارستان رفتیم .


همه جه لبریز از نیروهای ضد شورش بود ...


چون بلند گو سنگین بود به همکاران گفتم که اجازه دهید آن را در مدرسه بهارستان بگذاریم و بعد برویم .


اما به محض این که از همکاران جدا شدم در آن سوی خیابان توسط افراد لباس شخصی مجهز به بی سیم دستگیر شدم .


ساعت حدود 10 صبح بود .


سریعا مرا به خرابه ای درست روبه روی مجلس منتقل کردند .


در آن جا بود که تعدادی از همکاران را دیدم ...


گوشه ای نشسته بودم که یکی از معلمان منطقه 18 را دیدم که دوان دوان به سوی من می آمد. به او گفتم تو این جا چه می کنی ؟


گفت : " وقتی دیدم شما را گرفته اند به دور از مردانگی و جوانمردی بود که من شما را تنها بگذارم .... "


برای معلمان چقدر نیرو آورده بودند ...


باور کردنی نبود !


پس از حدود 3 ساعت مرا سوار اتومبیلی کرده و به پلیس امنیت واقع در حوالی بازار منتقل کردند .


در آن جا بود که برخی از همکاران را دیدم ، آقایان بهشتی ، باغانی ، اکبری ، کمالی ، داوری ، قشقاوی و...


تا حدود ساعت 5 بعد ظهر آن جا بودیم بعد با یک ون ما را به اوین منتقل کردند .


در میانه راه با بچه ها می گفتیم و می خندیدیم ، حتی در بازجویی ها گفتند که شنیده ایم در راه گرم گرفته بودید و می زدید و می رقصیدید !


یک رقصی نشانتان بدهیم که فراموش نکنید ...


برای اولین بار بود که به اوین می آمدیم ، جلوی زندان نسبتا شلوغ بود .


زیاد معطل شدیم . سرانجام ما را از راهی پر پیچ خم به سمت بالا بردند . بعدا فهمیدیم که نامش 209 است .


به محض ورود چشم بند زدند . تمام وسایلمان را گرفتند . عکسبرداری کردند و لباس مخصوص زندان دادند هرچند تا آخرین روز از پوشیدن آن امتناع کردم !


اول فکر می کردیم که تا عید آزاد می شویم اما حس ششم می گفت که عید هم مهمان آنجا هستیم .


لحظه تحویل سال حدود ساعت 3 صبح بود .


به احترام این لحظه برخاستم و مروری بر خاطرات خود در سال گذشته کردم .


پس از ادای دعای تحویل سال کمی بیدار بودم و بعد خوابیدم ...


لحظه غریبی بود ...


حوادث و وقایع و نیز بازجویی های آن جا هرگز از خاطرم محو نخواهند شد ...


اما پیش خود راضی بودم چراکه به رسالت و وظیفه درونی خود عمل کرده بودم و معلمان را تحسین می کردم .


23 اسفند سال 85 به عنوان روزی تاریخی و به عنوان سال روز رستاخیز خود آگاهی صنفی معلمان در یادها باقی خواهد ماند .


به یاد آن روزها ...

 













هیچ نظری موجود نیست: