ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

حاجی بابایی و امیر کبیر !













گاهی اوقات آقای حاجی بابایی حر ف هایی می زند که انسان را به فکر فرو می برد !
هر سخنی باید جایگاهی داشته باشد و نیز کردار گوینده با گفتار او حداقل تطابق و یا توازنی داشته باشد .
آقای حاجی بابایی از زیر دستان خویش خواسته است که همچون امیر کبیر باشند و مثل او کار کنند !
بخوانید :
« وزير آموزش و پرورش با اعلام اينكه در نظام تعليم وتربيت، جايگاه ويژه اي داريم كه همه آن به خداوند گره خورده است، راه مديريت را مديريت بر دل ها برشمرد و گفت: دست به دامان خدا بزنيم و به سمت تربيت برويم.
حاجي بابايي صرف كتاب خواندن را تربيت ندانست و در عين حال از مديران كل خواست همانند اميركبير خدمت كنند.
ایسنا - 1389/11/03
کد خبر 8911-01607
هر چه خواستم مشابهتی میان امیر کبیر و افکار و یا کردار آقای حاجی بابایی پیدا کنم میسر نشد !
امیر کبیر همان شخصی بود ، زمانی که در سال در سال ۱۲۶۴ قمری و به دستور وی آبله کوبی در سراسر ایران شروع شده بود وقتی با جسد آن کودک روبه رو شد زار زار گریست وتمام ایرانیان را اولاد حقیقی خود خطاب کرد ... ( 1 )
فقط از همه قضایا به این بسنده می کنم ...
 تعدادی از معلمان از مدت ها قبل در شرایط بدی در زندان به سر می برند و قطعا خانواده های آن ها در این مسیر متحمل مصائب و مشکلات فراوانی هستند و البته از نظر آقای حاجی بابایی " وزیران واقعی معلمان هستند " ؛ اما چگونه می شود که حداقل به خاطر مسائل انسانی و توصیه شریعت در این مورد ، آقای حاجی بابایی تاکنون حتی اسمی از این افراد نبرده است !
آیا ایشان می داند که مادر محمد داوری ، خانواده آقای بداغی ، خانواده باستان ، خانواده هاشم خواستار و دیگران چگونه روزگار می گذارنند ...



----------------------------
( 1 )

روزی که امیر کبیر گریست…
در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی می کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی خواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.
در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیرکبیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیرکبیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های های می گرید. سپس، به امیرکبیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسوول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند امیرکبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس ها بساطشان را جمع می کنند. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
منبع: حکیمی، محمود. داستانهایی از زندگی امیرکبیر. دفتر نشر فرهنگ

هیچ نظری موجود نیست: